1
00:00:14,310 --> 00:00:16,850
‫[پاره‌ای از داستانی کوتاه به قلم رولد دال]

2
00:00:17,037 --> 00:00:24,530
« ارائه ای از سینمافریک مرجع بزرگ فیلم و سریال بدون سانسور »
[ CinemaFreak.Net ]

3
00:00:24,652 --> 00:00:28,862
‫[پاراه عمومی]
‫«قو»

4
00:00:28,887 --> 00:00:29,495
‫[پاراه عمومی]

5
00:00:29,520 --> 00:00:32,310
‫ارنی روز تولدش تفنگ هدیه گرفته.

6
00:00:32,390 --> 00:00:35,970
‫تفنگش رو با جعبه‌ای گلوله برداشت
‫و رفت که ببینه چه شکاری نصیبش می‌شه.

7
00:00:36,060 --> 00:00:37,270
‫دم خونه ریموند،

8
00:00:37,350 --> 00:00:40,100
‫دو انگشتش رو تو دهنش کرد
‫و سوت زیر بلندی سر داد.

9
00:00:41,520 --> 00:00:44,390
‫ریموند بهترین دوست ارنی بود.
‫خونه‌شون چهار خونه اون‌طرف‌تر بود.

10
00:00:44,470 --> 00:00:46,470
‫تفنگش رو بالای سرش گرفت.

11
00:00:46,560 --> 00:00:49,810
‫ریموند گفت: «ای وای!
‫می‌تونیم باهاش خوش بگذرونیم!»

12
00:00:50,390 --> 00:00:53,720
‫دو پسر داستانمون حرکت کردن.
‫صبح شنبه‌ای در ماه مه بود.

13
00:00:53,810 --> 00:00:55,770
‫درختان شاه‌بلوط پرشکوفه...

14
00:00:55,850 --> 00:00:58,180
‫و زالزالک‌های پرچین سفید رنگ بودن.

15
00:00:58,270 --> 00:01:01,100
‫ارنی و ریموند که داشتن
‫تو مسیر بین پرچین‌ها پیش می‌رفتن،

16
00:01:01,180 --> 00:01:03,180
‫به هر پرنده کوچکی
‫که به چشمشون می‌خورد شلیک کردن.

17
00:01:03,270 --> 00:01:06,100
‫از سهره سرسیاه و صعوه جنگلی گرفته
‫تا سسک گلوسفید معمولی و زردپره لیمویی.

18
00:01:06,180 --> 00:01:09,220
‫وقتی به خط راه‌آهن رسیدن،
‫۱۴ پرنده کوچک...

19
00:01:09,310 --> 00:01:10,810
‫از طنابی آویزون بودن.

20
00:01:11,640 --> 00:01:14,810
‫ارنی دستش رو دراز کرد و گفت:
‫«اونجا رو ببین!»

21
00:01:14,890 --> 00:01:16,720
‫پسرکی داشت شاخه‌های...

22
00:01:16,810 --> 00:01:19,430
‫درختی کهن‌سال رو با دوربین نگاه می‌کرد.

23
00:01:19,520 --> 00:01:21,060
‫«واتسونه! ای پسرک رو اعصاب.»

24
00:01:22,560 --> 00:01:24,430
‫پیتر واتسون جثه کوچک و نحیفی داشت.

25
00:01:24,520 --> 00:01:27,470
‫صورتش کک‌مکی بود
‫و عینکی با شیشه کلفت به چشم داشت.

26
00:01:27,560 --> 00:01:28,810
‫دانش‌آموز نابغه‌ای بود،

27
00:01:28,890 --> 00:01:31,680
‫یا این که ۱۳ سال بیشتر نداشت،
‫به سال آخر مدرسه رسیده بود.

28
00:01:31,770 --> 00:01:34,520
‫عاشق موسیقی
‫و نوازنده پیانوی خوبی بود.

29
00:01:34,600 --> 00:01:37,100
‫تو بازی مهارتی نداشت.
‫ساکت و مؤدب بود.

30
00:01:39,020 --> 00:01:42,270
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر
‫یواشکی به پسرک نزدیک شدن.

31
00:01:44,270 --> 00:01:46,810
‫پسرک ندیدشون،
‫آخه دوربین جلوی چشمش بود...

32
00:01:46,890 --> 00:01:49,470
‫و به شدت شیفته مشاهداتش شده بود.

33
00:01:50,430 --> 00:01:52,810
‫ارنی تفنگ رو سمتش گرفت
‫و فریاد کشید: «دست‌ها بالا!»

34
00:01:52,890 --> 00:01:54,520
‫پیتر واتسون از جا پرید.

35
00:01:56,520 --> 00:01:59,180
‫دو مزاحم داستان رو
‫با دوربینش نگاه کرد.

36
00:01:59,270 --> 00:02:01,470
‫ارنی فریاد کشید:
‫«زود باش! دست‌ها بالا!»

37
00:02:01,560 --> 00:02:02,890
‫پیتر واتسون حرکت نکرد،

38
00:02:02,970 --> 00:02:05,680
‫دوربینش رو با دو دست جلوی خودش گرفته بود.

39
00:02:05,770 --> 00:02:07,520
‫نگاهی به ریموند و ارنی انداخت.

40
00:02:07,600 --> 00:02:11,100
‫نترسیده بود، ولی می‌فهمید
‫نباید سر به سر این دو نفر بذاره.

41
00:02:11,180 --> 00:02:13,720
‫سال‌ها بود که از توجهشون رنج کشیده بود.

42
00:02:13,810 --> 00:02:14,850
‫دست‌ها بالا.

43
00:02:14,930 --> 00:02:16,810
‫تنها کار منطقی همین بود.

44
00:02:16,890 --> 00:02:19,720
‫ریموند رفت جلو و دوربینش رو ازش گرفت.

45
00:02:19,810 --> 00:02:21,680
‫با عصبانیت گفت: «جاسوسی کی رو می‌کنی؟»

46
00:02:21,770 --> 00:02:23,930
‫پیتر واتسون احتمالات مختلف رو در نظر گرفت.

47
00:02:24,020 --> 00:02:26,720
‫می‌تونست برگرده و فرار کنه،
‫اما طی چند ثانیه می‌گرفتنش.

48
00:02:26,810 --> 00:02:29,310
‫می‌تونست فریاد بزنه و کمک بخواد،
‫ولی صداش به گوش کسی نمی‌رسید.

49
00:02:29,390 --> 00:02:31,560
‫در نتیجه، صرفا می‌تونست
‫خونسردیش رو حفظ کرده...

50
00:02:31,640 --> 00:02:33,930
‫و سعی کنه خودش رو
‫با گفت‌وگو نجات بده.

51
00:02:34,020 --> 00:02:36,430
‫پیتر گفت:
‫«داشتم دارکوب سبزی رو تماشا می‌کردم.»

52
00:02:36,520 --> 00:02:37,460
‫«چی رو تماشا می‌کردی؟»

53
00:02:37,484 --> 00:02:39,680
‫«دارکوب سبز نری بود.»
‫اسم علمیش پایکوس ورایدسه.

54
00:02:39,770 --> 00:02:43,020
‫«داشت تنه اون درخت خشکیده رو
‫سوراخ می‌کرد و دنبال لارو می‌گشت.»

55
00:02:43,100 --> 00:02:45,060
‫ارنی تفنگش رو نشونه گرفت
‫و گفت: «کجاست؟»

56
00:02:45,140 --> 00:02:47,350
‫«‌میکشمش!»
‫پیتر با نگاهی به طناب...

57
00:02:47,430 --> 00:02:50,430
‫حاوی پرندگان روی شونه ریموند گفت:
‫«نه‌خیر، نمی‌کشی!»

58
00:02:50,520 --> 00:02:54,020
‫«همین که فریاد کشیدی، فرار کرد.
‫دارکوب‌ها خیلی ترسوئن.»

59
00:02:59,810 --> 00:03:01,680
‫ریموند در گوش ارنی چیزی گفت.

60
00:03:01,770 --> 00:03:04,100
‫ارنی روی پاش زد و گفت: «چه فکر بکری!»

61
00:03:04,180 --> 00:03:06,890
‫تفنگش رو زمین گذاشت
‫و به سمت پسرک رفت.

62
00:03:06,970 --> 00:03:08,390
‫به زمین انداختش.

63
00:03:08,470 --> 00:03:11,270
‫ریموند طنابی از جیبش درآورد
‫و بخشی ازش رو برید.

64
00:03:11,350 --> 00:03:13,430
‫دستان پیتر رو از مچ محکم به هم بستن.

65
00:03:13,520 --> 00:03:15,060
‫ریموند گفت: «حالا پاش رو ببندیم.»

66
00:03:15,140 --> 00:03:17,770
‫پیتر تقلا کرد
‫و مشتی نثار شکمش کردن.

67
00:03:17,850 --> 00:03:19,560
‫نفس بند اومد و تکون نخورد.

68
00:03:19,640 --> 00:03:22,060
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر
‫قوزک پاش رو با طناب بیشتری بستن...

69
00:03:22,140 --> 00:03:23,600
‫و عین مرغ گرهش زدن.

70
00:03:23,680 --> 00:03:25,140
‫ارنی تفنگش رو برداشت...

71
00:03:25,220 --> 00:03:28,430
‫و پسرک رو بلند کردن
‫تا به سمت خط راه‌آهن ببرن.

72
00:03:28,520 --> 00:03:30,430
‫صدای پیتر واتسون اصلا در نیومد.

73
00:03:30,520 --> 00:03:33,310
‫معلوم نبود می‌خوان چیکار کنن،
‫ولی حرف زدن باهاشون به درد نمی‌خورد.

74
00:03:33,390 --> 00:03:35,220
‫از پشته پایین بردنش...

75
00:03:35,310 --> 00:03:38,390
‫و از درازا رو خط راه‌آهن گذاشتنش.
‫همین خط رو می‌گم.

76
00:03:40,390 --> 00:03:41,600
‫همین خط رو می‌گم.

77
00:03:41,680 --> 00:03:44,640
‫همین بلا ۲۷ سال پیش سرم اومده بود.
‫بنده پیتر واتسون هستم.

78
00:03:46,180 --> 00:03:47,770
‫ارنی گفت: «باز هم طناب می‌خوایم.»

79
00:03:51,890 --> 00:03:53,930
‫کارشون که تموم شد،
‫پیتر واتسون رو درمانده...

80
00:03:54,020 --> 00:03:55,680
‫وسط خط راه‌آهن بسته بودن.

81
00:03:55,770 --> 00:03:58,430
‫نمی‌تونست جایی جز سر و پاش رو تکون بده.

82
00:03:58,520 --> 00:04:01,350
‫ارنی و ریموند رفتن عقب
‫تا کار خودشون رو نظاره کنن.

83
00:04:01,430 --> 00:04:03,350
‫ارنی گفت: «کارمون حرف نداشت.»

84
00:04:03,430 --> 00:04:06,310
‫پسرک بسته به راه‌آهن گفت:
‫«این کارتون قتل محسوب می‌شه.»

85
00:04:06,390 --> 00:04:08,310
‫ارنی گفت: «صد در صد قتل نیست.»

86
00:04:08,390 --> 00:04:10,350
‫«به فاصله کف قطار و زمین بستگی داره.

87
00:04:10,430 --> 00:04:13,890
‫«شاید اگه صاف بخوابی،
‫جون سالم به در ببری.»

88
00:04:14,560 --> 00:04:17,970
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر از پشته بالا رفته
‫و پشت چند بوته نشستن.

89
00:04:18,060 --> 00:04:20,180
‫ارنی پاکتی سیگار در آورد.
‫سیگار کشیدن.

90
00:04:20,270 --> 00:04:22,470
‫پیتر می‌دونست قرار نیست آزادش کنن.

91
00:04:22,560 --> 00:04:24,470
‫پسران دیوانه و خطرناکی بودن.

92
00:04:24,560 --> 00:04:27,020
‫پسران دیوانه، خطرناک و احمقی بودن.

93
00:04:27,100 --> 00:04:29,850
‫پیتر با خود گفت:
‫«باید سعی کن خونسردیم رو حفظ و فکر کنم.»

94
00:04:29,930 --> 00:04:32,060
‫همون‌جا بی‌حرکت دراز کشید
‫و احتمالات رو بررسی کرد.

95
00:04:32,140 --> 00:04:34,020
‫مرتفع‌ترین بخش بدنش، دماغش بود.

96
00:04:34,100 --> 00:04:37,770
‫ارتفاع نوک دماغش از کف خط راه‌آهن رو
‫ده سانتی‌متر تخمین زد.

97
00:04:37,850 --> 00:04:40,430
‫یعنی خیلی زیاد بود؟
‫با احتساب این قطارهای دیزلی معلوم نیست.

98
00:04:40,520 --> 00:04:43,560
‫سرش رو شن بین دو ریل‌بند بود.

99
00:04:43,640 --> 00:04:45,890
‫باید سعی کنه سرش رو
‫کمی پایین‌تر ببره.

100
00:04:45,970 --> 00:04:48,810
‫سرش رو به چپ و راست تکون داد،
‫شن رو کنار زد...

101
00:04:48,890 --> 00:04:51,600
‫و کم‌کم حفره‌ای واسه خودش ایجاد کرد.

102
00:04:51,680 --> 00:04:54,020
‫محاسبه کرد سرش رو
‫پنج سانتی‌متر دیگه پایین کشیده.

103
00:04:54,100 --> 00:04:56,100
‫سرش در خطر نیست؛
‫ولی پاش چی می‌شه؟

104
00:04:56,180 --> 00:04:59,020
‫پاش رو کفتری بست
‫تا تقریبا صاف بشه،

105
00:04:59,100 --> 00:05:00,810
‫بعدش صبر کرد
‫تا قطار از راه برسه.

106
00:05:00,890 --> 00:05:04,470
‫با خودش گفت یعنی ممکنه
‫در حین عبور قطار از روی سرش،

107
00:05:04,560 --> 00:05:07,600
‫خلائی ایجاد بشه و تنش رو بالا بکشه؟
‫ممکنه ایجاد بشه.

108
00:05:07,680 --> 00:05:09,180
‫باید تمام حواسش رو به کار بگیره...

109
00:05:09,270 --> 00:05:12,060
‫و کل بدنش رو به زمین فشار بده.

110
00:05:12,140 --> 00:05:15,890
‫«شل نشو. محکم بمون
‫و خودت رو به زمین فشار بده.»

111
00:05:15,970 --> 00:05:18,100
‫پیتر آسمون بالای سرش رو نگاه کرد...

112
00:05:18,180 --> 00:05:20,970
‫و دید یه ابر کومه‌ای
‫داره رد می‌شه.

113
00:05:21,060 --> 00:05:22,810
‫هواپیمای از میان ابر رد شد.

114
00:05:22,890 --> 00:05:25,060
‫هواپیمای تک‌باله بال بالایی
‫با بدنه قرمز رنگ بود.

115
00:05:25,140 --> 00:05:29,220
‫حدس زد پایپر کابی قدیمی باشه.
‫تا ناپدید شدنش تماشاش کرد.

116
00:05:29,310 --> 00:05:30,430
‫بعدش ناگهان...

117
00:05:30,520 --> 00:05:34,310
‫صدای ارتعاش محو جالبی
‫از دو طرفش شنید.

118
00:05:34,390 --> 00:05:37,560
‫صدای به شدت آروم و ضرب‌آهنگ‌داری بود
‫که به زور شنیده می‌شد...

119
00:05:37,640 --> 00:05:40,390
‫و انگار از فاصله دوری
‫روی خط راه‌آهن می‌اومد.

120
00:05:46,140 --> 00:05:48,890
‫پیتر سرش رو بلند کرد،
‫به انتهای خط راه‌آهن...

121
00:05:48,970 --> 00:05:51,100
‫که تا ۱۶۰۰ متر رؤیت می‌شد نگاه کرد...

122
00:05:51,180 --> 00:05:52,180
‫و قطار رو دید.

123
00:05:52,270 --> 00:05:55,180
‫اولش نقطه سیاهی بود،
‫اما در همون چند ثانیه‌ای که سرش بالا بود،

124
00:05:55,270 --> 00:05:56,770
‫نقطه مذکور بزرگ و بزرگ‌تر شد...

125
00:05:56,850 --> 00:05:59,220
‫و کم‌کم دیگه شبیه نقطه نبود،

126
00:05:59,310 --> 00:06:02,520
‫بلکه به شکل جلوی مربعی‌شکل
‫و بزرگ موتور دیزلی قطار در اومد.

127
00:06:02,600 --> 00:06:05,060
‫پیتر سرش رو خوابوند
‫و محکم به حفره‌ای که در زمین...

128
00:06:05,140 --> 00:06:06,970
‫ایجاد کرده بود فشار داد.

129
00:06:07,060 --> 00:06:08,520
‫پاش رو کفتری بست.

130
00:06:08,600 --> 00:06:11,560
‫چشمش رو محکم بست
‫و بدنش رو به زمین فشرد.

131
00:06:11,640 --> 00:06:14,430
‫قطار با صدای انفجار مانندی نزدیک شد.

132
00:06:14,520 --> 00:06:16,180
‫چون گلوله‌ای از بالای سرش رد شد.

133
00:06:16,270 --> 00:06:18,850
‫باد شدید و پر سروصدایی
‫به عبور انفجارمانند قطار...

134
00:06:18,930 --> 00:06:22,310
‫چون طوفانی وارد سوراخ دماغ
‫و ریه‌اش شد.

135
00:06:22,390 --> 00:06:25,060
‫صداش گوش‌خراش بود.
‫داشت با بادش خفه می‌شد.

136
00:06:25,140 --> 00:06:27,180
‫انگار هیولایی تشنه به خون
‫داشت غرش کنان...

137
00:06:27,270 --> 00:06:31,100
‫قورتش می‌داد
‫و تو شکمش افتاده بود.

138
00:06:31,180 --> 00:06:33,890
‫ولی بعدش تموم شد.
‫قطار رد شد.

139
00:06:33,970 --> 00:06:36,470
‫پیتر واتسون چشمش رو باز کرد
‫و دید آسمون سفید...

140
00:06:36,560 --> 00:06:39,060
‫و ابر بزرگ سفید رنگ
‫هنوز بالای سرشه.

141
00:06:39,140 --> 00:06:41,640
‫همه‌چی تموم شده
‫و موفق شده بود.

142
00:06:48,140 --> 00:06:49,810
‫- ارنی گفت:
‫- بازش کن.

143
00:06:49,890 --> 00:06:52,680
‫ریموند طناب اسارت پیتر
‫بر خط راه‌آهن رو برید.

144
00:06:52,770 --> 00:06:55,100
‫«پاش رو باز کن،
‫ولی دستش رو باز نکن.»

145
00:06:55,180 --> 00:06:57,470
‫ریموند طناب دور قوزک پاش رو برید.

146
00:06:57,560 --> 00:07:00,600
‫ارنی گفت: «عه، هنوز اسیری رفیق.»

147
00:07:00,680 --> 00:07:04,640
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر پیتر واتسون رو
‫از مزرعه بعدی رد کرده و به سمت دریاچه بردن.

148
00:07:04,720 --> 00:07:07,350
‫مچ دستان اسیرشون
‫هنوز بسته بود.

149
00:07:07,430 --> 00:07:09,430
‫ارنی با دست خالیش
‫تفنگ رو برداشته بود...

150
00:07:09,520 --> 00:07:12,430
‫و ریموند دوربینی که از پیتر
‫گرفته بود رو در دست داشت.

151
00:07:16,060 --> 00:07:17,470
‫دریاچه دراز و کم‌عمق بود...

152
00:07:17,560 --> 00:07:19,810
‫و درختان بید سرافرازی دم ساحلش بودن.

153
00:07:19,890 --> 00:07:21,680
‫آب وسط دریاچه زلال بود،

154
00:07:21,770 --> 00:07:24,220
‫ولی آب دم ساحلش
‫مملو از نی بود.

155
00:07:24,310 --> 00:07:26,970
‫ارنی گفت: «خب، من پیشنهاد می‌کنم...»

156
00:07:27,060 --> 00:07:29,020
‫«تو دستش رو بگیری،
‫من پاش رو بگیرم،»

157
00:07:29,100 --> 00:07:33,020
‫«بعدش ببینیم چقدر پشت
‫نیزار پرتابش می‌کنیم.»

158
00:07:33,100 --> 00:07:35,720
‫ریموند وسط حرفش پرید و گفت:
‫«اونجا رو ببین! بیا بکشیمش!»

159
00:07:35,810 --> 00:07:37,810
‫پیتر واتسون برگشت و سریع دیدش.

160
00:07:37,890 --> 00:07:40,810
‫لانه‌ای متشکل از کلی نی و سازوئیان...

161
00:07:40,890 --> 00:07:43,020
‫که ارتفاعش از سطح آب ۶۰ سانت بود.

162
00:07:43,100 --> 00:07:47,310
‫روی لانه هم قوی سفید باشکوهی
‫با آرامش چون بانوی دریاچه نشسته بود.

163
00:07:47,390 --> 00:07:50,810
‫داشت آگاهانه و نظاره‌گر
‫پسران رو نگاه می‌کرد.

164
00:07:50,890 --> 00:07:53,270
‫ریموند فریاد کشید: «پشم‌هام! چه خوشگله!»

165
00:07:53,350 --> 00:07:56,810
‫ارنی دست اسیرشون رو ول کرد
‫و تفنگش رو به شونه‌اش چسبوند.

166
00:07:56,890 --> 00:08:00,430
‫پیتر با لکنت گفت:
‫«اینجا منطقه حفاظت‌شده پرندگانه.»

167
00:08:00,520 --> 00:08:02,310
‫ارنی گفت: «چیه؟»

168
00:08:02,390 --> 00:08:05,560
‫پیتر حس کرد داره بدجوری خشمگین می‌شه.

169
00:08:05,640 --> 00:08:07,350
‫سعی کرد با خونسردی صحبت کنه.

170
00:08:07,430 --> 00:08:09,770
‫«قو محافظت‌شده‌ترین پرنده انگلستانه...»

171
00:08:09,850 --> 00:08:11,923
‫«و کسی به پرنده‌ای
‫تو لونه خودش شلیک نمی‌کنه.»

172
00:08:11,947 --> 00:08:13,310
‫«ممکنه جوجه قوهاش زیرش باشن.»

173
00:08:13,390 --> 00:08:16,600
‫«خواهش می‌کنم شلیک نکن. نباید شلیک کنی.
‫خواهش می‌کنم شلیک نکن! بس کن!»

174
00:08:18,180 --> 00:08:20,350
‫گلوله با سر باشکوه قو برخورد کرد...

175
00:08:20,430 --> 00:08:23,520
‫و گردن سفید درازش
‫به آرامی کنار لونه‌اش افتاد.»

176
00:08:25,020 --> 00:08:32,390
اپلیکیشن اندروید سینمافریک, حرفه ای ترین اپ دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال بدون سانسور

177
00:08:33,890 --> 00:08:34,770
‫بازش کن.

178
00:08:47,720 --> 00:08:50,100
‫«دستش رو باز کن ریموند.
‫سگ پرنده‌یابمونه.»

179
00:08:50,180 --> 00:08:53,060
‫ریموند طناب دور مچ دستان
‫پسرک رو برید.

180
00:08:53,140 --> 00:08:54,220
‫«برو بیارش!»

181
00:08:54,310 --> 00:08:55,520
‫گفتم: «قبول نمی‌کنم.»

182
00:08:56,390 --> 00:08:59,470
‫ارنی با کف دستش
‫محکم به صورت پیتر کوبید.

183
00:08:59,560 --> 00:09:02,140
‫قطره‌ای خون از یکی
‫از سوراخ‌های دماغش جاری شد.

184
00:09:02,220 --> 00:09:05,810
‫«اگه دوباره سعی کنی ازم نافرمانی کنی،
‫بهت قول می‌دم...»

185
00:09:05,890 --> 00:09:08,720
‫«تک‌تک دندون‌های سفید
‫و درخشان بالا و پایین...»

186
00:09:08,810 --> 00:09:10,850
‫«جلوی دهنت رو خرد می‌کنم. فهمیدی؟»

187
00:09:10,930 --> 00:09:11,890
‫پیتر چیزی نگفت.

188
00:09:11,970 --> 00:09:14,180
‫ارنی عربده کشید:
‫«جوابم رو بده! فهمیدی؟»

189
00:09:14,270 --> 00:09:16,930
‫پیتر واتسون به آرامی گفت:
‫«آره، متوجه شدم.»

190
00:09:17,810 --> 00:09:19,640
‫پیتر که داشت به آرامی
‫از ساحل عبور کرده...

191
00:09:19,720 --> 00:09:22,060
‫و وارد آب می‌شد،
‫اشک از صورتش سرازیر شد.

192
00:09:22,140 --> 00:09:25,720
‫به سمت جسد قو رفت
‫و با دو دستش شفیقانه بلندش کرد.

193
00:09:25,810 --> 00:09:29,310
‫دو جوجه قو با کرک خاکستری زیرش بودن.

194
00:09:29,390 --> 00:09:31,640
‫وسط لونه به هم چسبیده بودن.

195
00:09:31,720 --> 00:09:34,020
‫ارنی از ساحل فریاد کشید: «تخم نداره؟»

196
00:09:38,640 --> 00:09:41,020
‫پیتر جواب داد: «نه، اصلا تخم نداره.»

197
00:09:46,270 --> 00:09:48,930
‫جسد قو رو تا ساحل دریاچه حمل کرد.

198
00:09:49,020 --> 00:09:52,810
‫به آرامی رو زمین گذاشتش
‫و رو به دو پسر دیگه ایستاد.

199
00:09:52,890 --> 00:09:56,060
‫چشم همچنان اشک‌آلودش
‫مملو از خشم بود.

200
00:09:56,140 --> 00:09:58,560
‫گفت: «خودتون باید می‌مردین.»

201
00:09:58,640 --> 00:10:02,060
‫انگار ارنی کمی یکه خورد،
‫اما سریع به خودش اومد.

202
00:10:02,140 --> 00:10:05,270
‫جرقه کوچک و خطرناکی
‫در چشم کوچک و خطرناکش به رقص در اومد.

203
00:10:07,520 --> 00:10:09,020
‫«چاقوت رو بده من ریموند.»

204
00:10:09,044 --> 00:10:11,044
سینمافریک

205
00:10:11,640 --> 00:10:14,560
‫مفصلی در مرز استخوان
‫بال و بدن پرنده هست.

206
00:10:14,640 --> 00:10:18,140
‫ارنی چاقوش رو تو مفصل مذکور فرو کرد
‫و زردپی‌اش رو برید.

207
00:10:18,220 --> 00:10:19,930
‫چاقوش تیز بود،
‫راحت برید...

208
00:10:20,020 --> 00:10:22,350
‫و بالش خیلی زود
‫صحیح و سالم جدا شد.

209
00:10:22,430 --> 00:10:25,100
‫ارنی قو رو چرخوند
‫و اون یکی بالش رو هم کند.

210
00:10:25,180 --> 00:10:27,680
‫دستش رو به سمت ریموند دراز کرد
‫و گفت: «طناب بده.»

211
00:10:30,220 --> 00:10:32,560
‫ارنی ۸ قطعه طناب
‫تقریبا ۹۰ سانتی برید.

212
00:10:32,640 --> 00:10:36,060
‫قطعات طناب رو دونه دونه
‫بالای بال بزرگ قو بست.

213
00:10:36,140 --> 00:10:37,390
‫«دستت رو باز کن.»

214
00:10:40,640 --> 00:10:43,100
‫پیتر واتسون در این صبح زیبای ماه مه،

215
00:10:43,180 --> 00:10:44,720
‫زیر آفتاب کنار دریاچه ایستاده بود...

216
00:10:44,810 --> 00:10:47,140
‫و بال‌های عظیم، شل
‫و نسبتا خونین...

217
00:10:47,220 --> 00:10:49,520
‫به طور عجیبی از دو دستش آویزون بودن.

218
00:10:49,600 --> 00:10:52,600
‫ارنی دست زد
‫و کمی روی چمن رقصید.

219
00:10:59,640 --> 00:11:01,930
‫پیتر واتسون پرسید:
‫«کارتون تموم شد؟»

220
00:11:02,020 --> 00:11:04,520
‫ارنی گفت: «قو که حرف نمی‌زنه.»

221
00:11:04,600 --> 00:11:08,600
‫دم ساحل دریاچه قدم زدن
‫تا به درخت بید سرافرازی رسیدن.

222
00:11:08,680 --> 00:11:10,810
‫شاخه‌هاش از ارتفاع زیادی آویزان بودن...

223
00:11:10,890 --> 00:11:13,390
‫و تقریبا با سطح دریاچه در تماس بودن.

224
00:11:14,100 --> 00:11:15,720
‫«آقا قوئه، الان باید...»

225
00:11:15,810 --> 00:11:17,970
‫«بری بالای دختر،
‫وقتی به نوک درخت رسیدی،»

226
00:11:18,060 --> 00:11:20,350
‫«بالت رو باز کرده و پرواز می‌کنی!»

227
00:11:20,430 --> 00:11:22,270
‫ریموند عربده کشید: «حرف نداره!»

228
00:11:22,350 --> 00:11:23,770
‫پیتر خیلی خوشحال شد...

229
00:11:23,850 --> 00:11:26,930
‫که قراره به نوک درخت بره
‫و از این اوباش دور بشه.

230
00:11:27,020 --> 00:11:29,100
‫به بالای درخت که رسید،
‫همون بالا می‌مونه.

231
00:11:29,180 --> 00:11:31,680
‫شک داشت که ممکنه به دنبالش
‫از درخت بالا برن.

232
00:11:31,770 --> 00:11:34,100
‫اگه بالا می‌اومدن هم
‫می‌تونست رو شاخه نازکی بره...

233
00:11:34,180 --> 00:11:36,350
‫که تحمل وزن دو نفر از توانش خارج باشه.

234
00:11:36,430 --> 00:11:38,060
‫بالا رفتنش از درخته
‫خیلی راحت بود،

235
00:11:38,084 --> 00:11:40,310
‫آخه می‌تونست اولش
‫شاخه‌های آویزونش رو بگیره.

236
00:11:40,390 --> 00:11:42,310
‫ارنی فریاد کشید:
‫«برو بالاتر! باز هم برو!»

237
00:11:42,390 --> 00:11:45,560
‫پیتر واتسون بالاخره به جایی رسید
‫که دیگه نمی‌تونست بالاتر بره.

238
00:11:45,640 --> 00:11:48,680
‫الان دیگه رو شاخه‌ای
‫به قطر مچ دست انسان ایستاده بود،

239
00:11:48,770 --> 00:11:51,180
‫شاخه مذکور روز دریاچه دراز شده...

240
00:11:51,270 --> 00:11:53,060
‫و نوکش شکوهمندانه آویزان شده بود.

241
00:11:53,140 --> 00:11:55,100
‫همون‌جا ایستاد
‫و بعد از بالا رفتن، استراحت کرد.

242
00:11:55,180 --> 00:11:57,370
‫خیلی بالا رفته بود.
‫حداقل ۱۵ متر از زمین فاصله داشت.

243
00:11:57,394 --> 00:11:58,720
‫دیگه دو پسر داستان رو نمی‌دید.

244
00:11:58,810 --> 00:12:01,430
‫دیگه دم درخت نبودن.

245
00:12:01,520 --> 00:12:02,680
‫«حالا خوب گوش کن!»

246
00:12:02,770 --> 00:12:04,600
‫از درخت فاصله گرفته بودن...

247
00:12:04,680 --> 00:12:08,020
‫تا بتونن پسرک رو نوک درخت راحت ببینن.

248
00:12:08,100 --> 00:12:09,350
‫پیتر واتسون
‫که حالا داشت...

249
00:12:09,430 --> 00:12:11,600
‫از بالا نگاهشون می‌کرد،
‫متوجه کم‌پشتی و عرض کم...

250
00:12:11,680 --> 00:12:13,350
‫برگ‌های درخت بید شد.

251
00:12:13,430 --> 00:12:15,310
‫می‌شه گفت اصلا نمی‌تونست پناه بگیره.

252
00:12:15,390 --> 00:12:17,350
‫«برو سمت نوک شاخه!»

253
00:12:17,430 --> 00:12:21,310
‫«این‌قدر برو تا به بالای
‫آب گل‌آلود نازنین برسی! بعدش پرواز کن.»

254
00:12:21,390 --> 00:12:23,140
‫پیتر واتسون تکون نخورد.

255
00:12:23,220 --> 00:12:26,140
‫همچنان به دو شخص ریز
‫در مزرعه خیره بود.

256
00:12:26,220 --> 00:12:28,680
‫تقریبا حرکت نمی‌کردن
‫و نظاره می‌کردنش.

257
00:12:28,770 --> 00:12:29,970
‫«تا ده می‌شمارم،»

258
00:12:30,060 --> 00:12:33,770
‫«اگه تا اون موقع بالت رو باز نکرده باشی
‫و پرواز نکنی، بهت شلیک می‌کنم.»

259
00:12:33,850 --> 00:12:36,310
‫«یعنی امروز دو قو می‌کشم.»

260
00:12:36,390 --> 00:12:37,810
‫«الان می‌شمارم.»

261
00:12:37,890 --> 00:12:43,560
‫«یک، دو، سه، چهار، پنج، شش!»

262
00:12:43,640 --> 00:12:48,060
‫پیتر واتسون اصلا تکون نخورد.
‫از این به بعد دیگه هیچ‌جوره تکون نمی‌خورد.

263
00:12:48,140 --> 00:12:51,390
‫«هفت، هشت، نه، ده!»

264
00:12:51,470 --> 00:12:53,930
‫پیتر می‌دید داره تفنگ رو
‫به شونه‌اش می‌چسبونه.

265
00:12:54,020 --> 00:12:55,390
‫دقیقا خودش رو هدف گرفته بود.

266
00:12:55,470 --> 00:12:57,060
‫صدای شلیک تفنگ...

267
00:12:57,140 --> 00:12:59,890
‫و عبور گلوله از کنار سرش رو شنید.

268
00:13:03,220 --> 00:13:05,180
‫وحشتناک بود، ولی تکون نخورد.

269
00:13:05,270 --> 00:13:07,560
‫می‌دید ارنی داره گلوله دیگه‌ای
‫تو تفنگ می‌ذاره.

270
00:13:07,640 --> 00:13:10,720
‫ارنی فریاد کشید:
‫«آخرین فرصتته! بعدی بهت می‌خوره!»

271
00:13:10,810 --> 00:13:11,640
‫پیتر صبر کرد.

272
00:13:11,720 --> 00:13:13,430
‫پسری که کنار پسر دیگه‌ای...

273
00:13:13,520 --> 00:13:15,930
‫بغل آلاله‌های مرغزار دوردست ایستاده بود رو
‫تماشا می‌کرد.

274
00:13:16,020 --> 00:13:18,140
‫دوباره تفنگش رو به شونه‌اش چسبوند.

275
00:13:18,220 --> 00:13:21,520
‫این بار که صدای شلیک تفنگ رو شنید،
‫گلوله با رانش برخورد کرد.

276
00:13:21,600 --> 00:13:24,310
‫اصلا دردش نیومد،
‫ولی ضربه محکم و کوبنده‌ای بود.

277
00:13:24,390 --> 00:13:27,100
‫انگار کسی با پتک بهش کوبیده بود...

278
00:13:27,180 --> 00:13:30,100
‫و جفت پاهاش از روی شاخه مذکور افتادن.

279
00:13:30,180 --> 00:13:32,140
‫تلاش کرد خودش رو
‫با دستش نگه داره.

280
00:13:32,220 --> 00:13:35,430
‫شاخه نازکی که گرفته بود
‫خم شده و شکست.

281
00:13:44,600 --> 00:13:46,720
‫برخی افراد وقتی بیش از حد
‫تحت فشار قرار می‌گیرن...

282
00:13:46,810 --> 00:13:49,060
‫و طاقتشون طاق می‌شه،

283
00:13:49,140 --> 00:13:51,680
‫راحت از هم پاشیده و تسلیم می‌شن.

284
00:13:51,770 --> 00:13:53,930
‫اما معلوم نیست چرا بقیه
‫که تعدادشون...

285
00:13:54,020 --> 00:13:57,560
‫انگشت‌شماره، همیشه شکست‌ناپذیرن.

286
00:13:57,640 --> 00:14:00,930
‫آدم در حین جنگ و صلح
‫باهاشون روبه‌رو می‌شه.

287
00:14:01,020 --> 00:14:03,060
‫روحیه سرکشی دارن...

288
00:14:03,140 --> 00:14:06,640
‫و هیچی، از درد و شکنجه گرفته
‫تا تهدید به مرگ،

289
00:14:06,720 --> 00:14:08,850
‫تسلیمشون نمی‌کنه.

290
00:14:08,930 --> 00:14:11,390
‫پیتر واتسون کوچولو
‫از همین افراد بود.

291
00:14:11,470 --> 00:14:12,970
‫در همین حین که داشت تقلا می‌کرد...

292
00:14:13,060 --> 00:14:16,060
‫تا از نوک اون درخت سقوط نکنه،

293
00:14:16,140 --> 00:14:19,930
‫ناگهان متوجه شد
‫قراره پیروز بشه.

294
00:14:20,020 --> 00:14:23,180
‫سرش رو بالا گرفت و نور درخشانی
‫بر فراز آب دریاچه دید...

295
00:14:23,270 --> 00:14:27,850
‫که اصلا نمی‌تونست
‫از زیبایی و جلالش چشم برداره.

296
00:14:27,930 --> 00:14:31,180
‫نور داشت صداش می‌زد،
‫داشت جذبش می‌کرد،

297
00:14:31,270 --> 00:14:35,180
‫اون هم به سمت نور شیرجه زده
‫و بالش رو باز کرد.

298
00:14:37,020 --> 00:14:39,930
‫سه فرد مختلف گفتن صبح اون روز...

299
00:14:40,020 --> 00:14:42,100
‫شاهد پرواز قوی سفید
‫بزرگی بر فراز دریاچه بودن:

300
00:14:42,180 --> 00:14:43,180
‫یکیشون معلم مدرسه بود،

301
00:14:43,270 --> 00:14:46,060
‫یکیشون مسئول تعویض کاشی‌های
‫سقف داروخانه بود،

302
00:14:46,140 --> 00:14:48,470
‫یکیشون هم پسری مشغول بازی
‫در مزرعه کناری بود.

303
00:14:48,560 --> 00:14:51,560
‫خانم واتسون که داشت
‫تو سینک آشپزخونه ظرف می‌شست،

304
00:14:51,640 --> 00:14:54,810
‫همین که موجود سفید و بزرگی
‫تو حیاط پشتی...

305
00:14:54,890 --> 00:14:57,310
‫خونه‌اش فرود اومد،

306
00:14:57,390 --> 00:14:59,930
‫از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

307
00:15:00,020 --> 00:15:01,680
‫با عجله رفت بیرون.

308
00:15:01,770 --> 00:15:02,970
‫کنار جسم کوچک و خمیده...

309
00:15:03,060 --> 00:15:05,640
‫تک پسرش زانو زد.

310
00:15:06,520 --> 00:15:09,520
‫با اشک و فریاد گفت:
‫«عزیز دلم! پسرک عزیزم!»

311
00:15:11,890 --> 00:15:13,140
‫«چی به سرت اومده؟»

312
00:15:13,361 --> 00:15:17,075
‫مترجم: «کیارش نعمت گرگانی»

313
00:15:17,283 --> 00:15:21,292
‫[منبع الهام «قو» یکی از اخبار
‫روزنامه در وصف واقعه‌ای حقیقی بود...]

314
00:15:21,316 --> 00:15:23,973
‫[که دال در «دفترچه ایده‌هایش»
‫ثبت کرده بود...]

315
00:15:23,997 --> 00:15:27,274
‫[و سی سال بعد، در اکتبر ۱۹۷۶،
‫داستان کوتاهش را نوشت.]

316
00:15:27,298 --> 00:15:47,298
« سینمافریک - مرجع دانلود فیلم و سریال »
[ CinemaFreak.Net ]
